زندگی را با همین غم ها خوش است
با همین بیش و همین کم ها خوش است
زندگی کردم و شاکی نیستم
بر زمین خوردم و خاکی نیستم
رویاها ، موفقیت ، شانس
3چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست برود :
آرامش ، امید ، صداقت
3 چیز در زندگی از باارزش ترین هاست :
عشق ، اعتماد به نفس ، دوستان
نميدونم از كجا شروع شد يا شايد بهتره بگم از كجا تموم شد؟ حس دوستي و اشتراكي كه با دوستام داشتم رو ميگم. تو زندگيم چندين با تمام دوستام رو از دست دادم.اما به تدريج به اين نتيجه رسيدم كه آدمها رو خوب يا بد بايد تحمل كرد. اين اواخر دلم براي بچه هاي دبيرستانمون تنگ ميشه اما براي بعضي از دوستاي دوران دانشگاهم دلم ميسوزه چون بارها ديدم چطور آدمهاي كوچيك آدمهاي بزرگ رو از سر حسادت يا هر چيز هدف قرار ميدن و بر هر قيمت سعي ميكنن با افكار و عقايدشون بازي كنند . خدا تو قران هم گفته يه عده از شما رو دشمن يه عده ديگه قرار داديم .ميخوام بگم تغيير كردن اجتناب ناپذيره اما كاش قبل از دست دادن هر اعتقادي درموردش حسابي فكر ميكرديم .... كاش بزرگ تر ميشديم .
تاريخ تكرار پذيره اگه انسان هاي خوب براي هميشه از تاريخ ميرفتند پس وجودشون محدود به دوران زنديشون بود و با مردنشون نابود ميشدند. اما اگه چشامون رو درست باز كنيم و از تاريخ درس بگيريم هنوز هم معاويه هايي هستند كه با شايعه پراكني فضاي جامعه رو نسبت به علي هايي سياه كنند....
براي تو بودن كار آسوني نيست اما ممكنه !!!
گاهي تغييرات در زندگي و افكار اونقدر به كندي رخ ميده كه افراد خودشون متوجهش نميشن اما وقتي تو لحظات خلوت درونيمون كلاهمون رو قاضي كنيم ميبينيم در واقع تغييري رخ نداده بلكه افكار زمان گذشتمون القايي بوده يه جورايي زاييده جو و زمان بوده و وقتي زمان عوض شد ما همون ميشيم كه روش سرمايه گذاري كرديم يا از پدرانمون ياد گرفتيم . مثل ارزش هاي انقلابي و اسلامي كشورمون كه همه در اون خودشون رو ذي صلاح ميدونن اما اكثر افرادي كه دم از انقلابي بودن ميزنن، به راحتي رو ارزش هاش پا ميگذارن و فكر ميكنن اين هم از انقلابي بودنشونه !!!!
در حالي كه اگه به گذشتشون بر گردن ، اون زماني كه يه عده برا انقلاب از جونشون مايه ميگذاشتن اونا فقط ناظر بودن تا زماني كه به قيمت خون اون عده انقلاب پيروز شد و با ديدن پيروزي انقلاب با دادن چند تا شعار همه انقلاب شدن كه هيچ ، خوشون رو حلقه اصلي و تاثير گذار تصور كردن .
اما انقلاب هنوز هم محافظان خالصي داره كه نون به نرخ روز خور نيستن و با فقر و بي امكاناتي ازش دفاع ميكنن و مهمتر از همه دست خداست كه بالاي همه دست هاست.
من که ایمان دارم
چون هر چند شکست خورده ام اما هنوز زنده ام پس هنوز هم می توانم پیروزی رویایی خود را ببینم و خواهم دید
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد
شست؟
به نام خدا حافظ محافظت طلبان
سلام
تو صبح زود یه روز بارونی به دنیا اومدم
همون روزی که تارها چنگ میخوردند و دف ها نواخته میشدند تا پود قالی رو رج بزنند و گل افشان کنند محراب تورنج زندگی رو
تو همون روز بارونی که شسته می شد خورشیدی رنگارنگ چوبی که شکسته بود با گذشت زمان
زمان؟
و چقدر زود گذشت شکستن لحظه های رویایی من
لحظه تنگ نبودن و بودن ، حقیقت سراب
من آفریدم هزار پاره رنگ سیاه موج دار، و خدا آفرید یک نقش زیبای سفید
هنوز هم حسرت گلبازی کوچه های کاه گلی رو بر دوش می کشم
و کوله باری از امید به آینده ، امید ،امید ، امید
دست آویزی ندارم تا به خدا بسپارم اما جراتی دارم که ازش کمک بخوام، تا سفید کنه آینده امیدوار منو
تو صبح زود یه روز بهاری به دنیا اومدم وسط یه عالمه آهو، تو باغ سبز زمینه های گلی ، من باریدن بارون رو دیدم و خواهم دید در آخرین روز اولین امید و خواهم رفت با تو؟ بی تو؟ شاید تنهای تنها
هنوز هم تارها چنگ میخورند و دف ها نواخته میشوند تو اتاقک های زیر بادگیر، به میمنت پیچیده شدن همه گلهایی که میرقصند گرد یک نقطه به طواف یک حقیقت واحد
زینب
به نام خدا آفريننده لحظه هاي در حال گذر
هواي بهاري ملايمي بود. اون روز بايد براي مصاحبه به يكي از دانشكده هاي دانشگاه اصفهان ميرفتم مصاحبه استخدامي تو يكي از درمونگاههاي اون ور پونز نقشه كه در صورت قبول شدن با هيچ وسيله اي به جزخرو قاطر رسيدن بهش امكان نداشت اما چاره اي نبود. با كلي پرس و جو محل رو پيدا كردم. وارد كه شدم متوجه شدم قبل از من دو نفر ديگه هم اومدن ،يكي كه داخل بود و يكي منتظر بود. يه خانم چادري خيلي موقر. كنارش نشستم .من كه براي اينكه تو مصاحبه خيلي خوب و متدين جلوه كنم چادر مادر بزرگم رو كه چند سال قبل فوت شده بود از تو گنجه در آورده بودم و رو سرم انداخته بودم ،اونقدر هم كه چروك بود نسبت به پلاستيك گاو جويده بي شباهت نبود همين طور كه خيلي كوتاه بود و به زحمت به زير زانوم ميرسيد ،راستش از پوشيدن چنين لباسي احساس اميركبير بودن بهم دست داده بود و قيافه وامونده من كه طبق معمول انگار از تو لوله بخاري پايين افتادم، شده بود مزيد بر علت اما اين كناردستي من خيلي خوب به خودش رسيده بود و ادكلن ملايمي هم به خودش زده بود .
دو تا خانم مسن هم طرف ديگه من نشسته بودند كه يكيشون از حرفاش مشخص بود تنها چيزي كه تو دنيا كم داره اينه كه جاي خدا ننشسته و به خاطر همين هم ناراضي بود. آخه تو حرفاش ميكفت اگه خدا ميفهميد همين يه لقمه رو هم از چنگمون در ميآورد،دزدكي خدا پشتمون رو بهش ميكنيم و يه چيزي ميخوريم .حرفاش به ظاهِر سانتان مانتانش نمييومد مخصوصا كه هرازچند گاهي موبايلش زنگ ميزد و با منوچهر جون پسرش حرف ميزد.
از اضطراب مصاحبه دل تو دلم نبود و طبق معمول روزهاي اضطراب گلاب به روتون دچار اسهال شده بودم اما يه جورايي هي با تكون تكون خوردن سعي ميكردم خودمو كنترل كنم البته به علت وخامت اوضاع جرات بلند شدن از جام رو هم نداشتم،بعد از يه مدت كه نفر اول بيرون نيومد ديدم چاره اي نيست بلند شدم و ته اولين راهرو يه توالت پيدا كردم.راستش اون تو به خودم اميدوار شدم چون خانمي كه توي توالت كناري بود سروصدا و بو و برنگي راه انداخته بود كه من جلوش كم مي آوردم. جالبتر اون كه وقتي بيرون اومد بر خلاف تصور من كه يه مستخدم دهاتي پير در نظرم مي آومد يه دختر جوون با بزك بزوك كامل بود و خط آبي بالا چشش منو كشته بود. در حال دست شستن هي تو آيينه كناري وراندازش كردم و اون هم در حالي كه حواسش بود آرايشش به هم نخوره هي دماغش رو كه تابلو با عمل بالا رفته بود بالاتر ميبرد انگار كه ته دماغش جواهري چيزي هست كه هركي نبينتش از دستش در ميره. برگشتم در حالي كه احساس ميكردم برا اولين باره كه دارم اون جا رو ميبينم. دنيا به چشم روشن شده بود. خانم چادري هنوز اون جا بود معلوم بود مصاحبه نفر اول هنوز تموم نشده. از شنيدن گُنده گوزي هاي اون دو تا پيرزن هم خسته شده بودم واسه همين تو ضلع ديگه راهرو كه دو تا خانم ميان سال حرف ميزدند نشستم تا ببينم اونا چي ميگن. خوشبختانه خيلي زود به جاهاي خوب حرفاشون رسيدند اون جا كه مهين خانم ميگفت چرا آقا پسرتون رو زن نميدين محبوبه جون و محبوبه جون هم گفت والا چي بگم مهين خانم ميگه يه دختر سبزه لاغر لپ گردوئي ميخوام از كجا واسش پيدا كنم.داشتم تو دلم ميگفتم خوب اون چشاي كورابه گرفته باباغوريت رو باز كن، دوروورت يه نگاه بنداز پيداش ميكني. اما با اين شكل و قيافه امروز من تقصيري هم نداشت مخصوصا اين كه با اين چادر كذائي،تن لاغرم كه به زور توي مانتو سايز 1/0جا داد بودم مشخص نبود خدا ميدونه برا پوشيدن اين مانتو چه رياضت ها كشيده بودم تا لاغر بشم و آخرالامر هم در حالي زيپش رو بالا كشيدم كه دو تا افغاني از دو طرف با زور لبه هاي مانتو رو به هم مي رسوندند البته كف صابون به تن ماليدن هم روش موثري بود كه پيشنهاد برادرم بود. بلند شدم و برگشتم سر جاي اولم نفر اول بيرون اومد و بر خلاف تصور من يه پسربود، آخه من فكر ميكردم فقط دخترا اونقدر احمقن كه براي كار به عنوان كارشناس بهداشت خودشو به آب و آتيش بزنن اما ديدم كه نه.
خانم چادري بلند شد و رفت تو و اون پسر هم در حالي كه برگه هاش رو تو كيفش مرتب ميكرد يه نيم نگاهي به من كرد. متوجه شده بود كه من برا مصاحبه اومدم. فكر كردم انتظار داره بپرسم امتحان چطور بود براي همين خواستۀ نگفتش رو رد نكردم . رفتم جلو و گفتم ببخشيد امتحان چطور بود. تازه از نزديك متوجه شدم با چه موجود كريهي دارم حرف ميزنم،دورنماي خوبي داشت اما از نزديك بين چشش با ريشش تمايزي نبود چون دقيقاً همه صورتش رو مو پوشونده بود و ابرو هاي پرپشتش منو ياد عمو جغد شاخدار مينداخت. بدتر از اون اينكه وقتي دهنش رو برا جواب دادن باز كرد يه غار گشاد يوري ظاهر شد به طوري كه جاي خالي دندون عقل نداشتش پيدا بود و كرم هاي لاي دندون آسياش واسه آدم دست تكون ميدادند. از اين صحنه ياد تُمون هاي كش در رفته دوران كودكيم اوفتادم كه يه طرفش رو به زور با آرنج زير بغلم نگه ميداشتم و طرف ديگش رو زانوم بود به هر حال هويدا بود انچه كه نبايد... از اين گذشته بوي ادكلن پشكل نشانش شده بود مزيد بر علت به طوري كه از سؤالم پشيمون شدم اما بر عكس من پسره تازه سر ذوق اومده بود و دلش ميخواست هي حرف بزنه تازه وقتي با كلمه اول به دوم گفت واگعاً سخت بود فهميدم طفلك بدتر از من بچه تهرانِِ.
خلاصه يه جوري دست به سرش كردم و تنهايي تو راهرو نشستم.